الان۳روزکه امدیم خونه جدیدمون فک کنم همه چی مرتب باشه منم با این اسباب کشیه اتفاقی تمام برنامه هام بهم ریخت
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 19:43  توسط یه دختر
|
من اتفاقی نیستم من حاصل نذر آش مادر بزرگم ..... حاصل طرز چادر سر کردن مادرم ..... حاصل کاسه آش در دستش ..... حاصل بکارت و پاکی وصورت اصلاح نشده اش .... حاصل ابروان پیوسته اش .... من حاصل همسایگی پدر و مادرم با یک خانه فاصله بینشان ..... حاصل در زدن مادر چادر به سر و آش به دست ... حاصل باز کردن در توسط پدر ... اما پدر فقط با یک شلوارک در حال طناب زدن ..... حاصل نگاه بی پروای پدر ..... حاصل نجابت مادر ... ءو من ... احتمالاٌ حاصل آن نگاهم ... حاصل آن کاسه آش ...... حاصل زیبایی مادر ... حاصل یک شرم دخترانه ....حاصل یک برق چشم پسرانه...... حاصل یاْس ........حاصل آه پدر از ازدواج مادر ........ من حاصل ترانه مهتاب ویگن و لیز خوردن اشک پدر از سراندوه زیادم ..... حاصل کینه پدر....... حاصل جدایی مادر ..... حاصل امید پدر...... حاصل خواستگاری از یک زن بیوه.... حاصل عشق از دس...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 15:3  توسط یه دختر
|
نمیدونم چی بگم...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 9:11  توسط یه دختر
|
وقتی بادوستانت دعوامیکنی تازه می فهمی آنهاچقدرازاسرارت باخبرند...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:15  توسط یه دختر
|
من میخوام اینجابنویسم ازخاطراتم ازکاراوتصمیماتم از شماهم میخوام که حدالمکان کمکم کنید...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 8:41  توسط یه دختر
|